موشی درخانه صاحإب مزرعه تله موش دید! به مرغ وگوسفند وگاوخبرداد، همه گفتند: تله موش مشکل توست به ماربطی ندارد،ماری درتله افتاد و زن مزرعه دار را گزید،ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند و گاو را برای مراسم ترحیم کشتند! ودراین مدت موش ازسوراخ دیوارنگاه میکردو به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد!این مطلب رو واسه کسایی گذاشتم که هر مشکلی رو مشکل دیگران میدونن....توسط شیمن
+
نوشته شده در
90/10/28ساعت 18:41 توسط ....
|
آدم
مست باشه اما پست نباشه آدم سرکار باشه اما سربار نباشه آدم بیکار باشه
اما بی عار نباشه آدم بی کس باشه اما ناکس نباشه آدم بی صفا باشه اما بی
وفا نباشه ... ... آدم دلتنگ باشه اما دل سنگ نباشه خلاصه کنم.... آدم مرد
نباشه اما نامرد هم نباشه!
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
90/10/28ساعت 16:58 توسط ....
|
میگم گم شدم
گم
شدم
...
میفهمی؟؟
م ه ر ن ا ز
+
نوشته شده در
90/10/20ساعت 12:6 توسط ....
|
سلام.
اون وب قبلی ک گفتم توش مینوشتم دوباره راه افتاد.بر میگردم اون جا این جا ما انگار نیومده رفتیم.این جا همه چی بی روحه.
با اینکه هنوز با کسی زیاد آشنا نشدم ولی خواستی بیا اونجا. http://haijoxicaller.blogfa.com
"نفس"
+
نوشته شده در
90/10/14ساعت 14:3 توسط ....
|
ببین با تو ام،تویی ک شاید نوشته های منو میخونی حواست باشه ک نوشته های من مث عنوان این وبلاگ هرز نیس.
حوصله ی گشتن دنبال ی وب گروهی رو نداشتم،وب خصوصی هم ب دلایل خصوصی حال نمیکنم بزنم.
نوشته هام اگه هرز بود جاش تو آشغالی بود پس دیدت خوشگل باشه ب نوشته هام.
....،9،8،7
گوش کن!این شمارش معکوس قلب من است،تا وقتی میتپد مینوسم،این جا یا غیر از اینجا.مهم حرف من است وکسانی ک برایم مهم اند ک حرفم را بفهمند.چون نوشتن آیین من است،آیینی ک شاید هیچگاه احدی آنرا درک نکرد.
------------------------------------------------------------------
**زکیه جون شاید تو تنها کسی باشی ک تا حدودی رابطه ی تنگاتنگ بین من و نوشتن رو درک کرده باشی رفیق.
"نفس"
+
نوشته شده در
90/10/13ساعت 22:2 توسط ....
|
بی تو !
به همین سختی ...
قو
+
نوشته شده در
90/10/13ساعت 16:35 توسط ....
|
سلام.من نفسم.
این جارو ک پیدا کردم خوشحال شدم،حوصله وبلاگ گردونی و این حرفارو ندارم ولی دوس دارم ی جایی رو ک راحت حرف دلمو توش بزنم،بی سرزنش،قبلآ ی جا دیگه می نوشتم ک پکید حالا این جا ی استگاه تازه ست.
می نویسم هر وقت عشقم کشید.
البت من هنوز این جا با هیچکی آشنا نیستم.دیدیم در بازه ما هم اومدیم تو...
من ک خودمو معرفی کردم حالا نمیدونم اینجا کی مینویسه و کی میخونه...
فک نکن حتمآ میتونی درکم کنی،چون هیچی نمیدونی...
فک نکن ب راحتی میتونی متهمم کنی،چون با کفشای من راه نرفتی...
ب هر حال هر کی خواس نظر بده واسه همین پست و مخصوصآ واسه پستای بعد من معتقد دموکراسی ام هم واسه دیگران و متقابلآ واسه خودم.
خواستی با دموکراسی حرف بزنی جنبه ی اینم داشته باش ک با دموکراسی ج بگیری.
بازم سلام ب این استگاه جدید و آدماش.
+
نوشته شده در
90/10/13ساعت 15:41 توسط ....
|
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته دمسرد ؟
(از آرش کمانگیر-سیاوش کسرایی)
پس نوشت: چقدر گفتم من برف دوست دارم و بیا منو ببر برف بازی؟!کی پس؟! من برف می خوام ...
و تو رو ....
faryaad
+
نوشته شده در
90/09/16ساعت 23:4 توسط ....
|
یه پاکت سیگار دارمو
هزار تا معمای بی جواب !
فرانک
+
نوشته شده در
90/09/11ساعت 6:23 توسط ....
|
چند روزی میشود که کسی را نمیبینم، نمینویسم، منتظرم. گمان میکنم خستهام. بهراستی که برایم چیز کمی باقی مانده، و با این همه خوش ندارم آنها را از دست بدهم. خیلی خوب میدانم که بوی غروب و سحرگاه را دوباره خواهم یافت، اما یادی از آنها برایم نمانده است. پیرتر از آنم که دوباره بتوانم متولد شوم.
"میرا"
کریستوفر فرانک،
فرانک
+
نوشته شده در
90/09/06ساعت 1:39 توسط ....
|